احمد مجد الاسلام كرمانى
194
سفرنامه كلات ( فارسى )
معين نموده بود ده نفر سوار برداشته به خانه متولىباشى رفتم سهام الملك كه مرا ديد برخواست و به طرف اندرون رفت من نزد دربانباشى رفتم و گفتم حضرت اشرف شما را خواسته است . جواب داد صبر كنيد تا تليفون كنم و درشگه بخواهم . گفتم اسب حاضر است و او را از خانه متولى بيرون آوردم اسب يدكى كه حاضر كرده بوديم به او داديم سوار شد و چند قدميكه از خانه متولىباشى دور شد كمكم سوارهاى مرا ديد متوحش شد . پرسيد اينهمه سوار چرا همراه خود آورديد ؟ گفتم اينها از مأموريت برميگردند و در راه به من رسيدند و عوض آنكه او را بگو چه ارك ببرم به طرف دروازه برديم مطلب را فهميد و هرچه اصرار كرد كه مطلب شما با من چيست ؟ و مرا بكجا ميبريد ؟ جوابى نشنيد او را از شهر بيرون آورده آمديم به همين خالقآباد و گفتم دست و پاى او را محكم بستند و در همين اطاق انداختند و چون دربانباشى عادت بكشيدن شيره ترياك داشت و شب هم . . . . بناى گريه و التماس را گذارد ابدا اعتنا نكردم بالاخره شبانه يكصد تومان از او گرفتم تا آنكه اذن دادم دست و پاى او را باز كنند و قليان و شيره برايش حاضر كردند و كاغذى به شهر نوشت كه تهيه سفر او را بگيرند و زود برسانند آن كاغذ را بيك نفر از سوارهاى خودم دادم برود و رسانيد و فردا را اينجا مانديم ظهرى آبدارى و مفرش و منقل آقاى دربانباشى را آوردند و از اينجا تا كلات پنج شبانه روز در راه بودم و سيصد تومان براى خودم و صد تومان براى سوارها از او بهر قسم بود گرفتم و اين سفر ميدانم عوض قلوق بايد از شما مسئله بپرسم ! ! » و از همين قبيل مذاكرات براى خوشآمد ما ميكرد و اصحابش خارج اطاق بودند و ابدا در فكر محافظت ماها نبودند و آن حركات وحشيانه سوارهاى كشيكخانه را نمينمودند تا آنكه چهار ساعت از شب گذشت و شام خبر كرديم دو سه كاسه آبگوشت و دو سه دورى نيمرو و ماست و پنير حاضر كردند و اين اول شبى است كه ما در رختخواب ميخوابيم و پهلوى ما بعد از آنكه مدتى است عادت به زمين سخت كرده بود امشب روى توشك گذارده مىشود ، بارى از حسن خان رئيس پرسيدم تا كى اجازه خواب داريم ؟ جواب داد : با اينكه من مأمور هستم بعد از شام حركت كنيم ولى بملاحظه استراحت شما صريحا عرض نميكنم تا هر وقت دلتان ميخواهد بخوابيد ! !